خرید بک لینک

درباره سایت

150

آخرین مطالب

امکانات وب

فردا بعداز دانشگاه دوس دارم برم امیر شکلات یه قهوه بگیرم تا خونه پیاده بیام..تنهایی.نمیخام هیچکسو ببینم..دلم برای قدم زدن تنهایی و پرسه های تنهایی تو خیابون تنگ شده....تمام زندگیم شده کتاب خوندن.. درس خوندن...حتی دیگه به خودم نمیرسم..ذوق دخترونه ندارم..هیچکسم نیست که منو به ذوق بیاره...میخام بخزم تو یه دخمه. هیچکی صدام نکنه هیچی نبینتم... منو با خودم تنها بذارین

برچسب: نویسنده: بهار میرزایی تاريخ: يکشنبه 20 آبان 1397 ساعت: 15:32

پلک ها بسته شوند تاکه این قصه شیرین به شروعی برسد عاقبت این همه اشک یک باره به پایان برسد در من خسته دل و بی کس و کار عاقبت این روزگار سوری عجیب برپا کند برایم میگریند و من خوشحال از اغاز این ازادی,تنهایی شیدا با لباسی سفید ،رقصان و خندان و تبدار میرقصم درانجا کوچک است تنگ است تاریک... مرا ازین دنیا بس است

برچسب: نویسنده: بهار میرزایی تاريخ: يکشنبه 20 آبان 1397 ساعت: 15:32

یجوری کم میذاره... محبت و خاص بودن بقیه خیلی به چشمم میاد.

برچسب: نویسنده: بهار میرزایی تاريخ: يکشنبه 20 آبان 1397 ساعت: 15:32

احساس میکنم دیگه واسه رابطه ی دوستی نمیکشم..

ازدواج

برچسب: نویسنده: بهار میرزایی تاريخ: يکشنبه 20 آبان 1397 ساعت: 15:32

این ادما بدتر مریض ترت میکنن..بیشتر از یه عشق...نیاز به یه دکتر دارم..

برچسب: نویسنده: بهار میرزایی تاريخ: يکشنبه 20 آبان 1397 ساعت: 15:32

تو دلم حرفای بدی جمع شده که نمیخوام بهش بگم.. بهتره دور باشه ..شاید این حجم از تنفر و دلخوری دلشو بشکنه

برچسب: نویسنده: بهار میرزایی تاريخ: يکشنبه 20 آبان 1397 ساعت: 15:32

اینا اخرسر همشون منو بدبخت میکنن

برچسب: نویسنده: بهار میرزایی تاريخ: يکشنبه 20 آبان 1397 ساعت: 15:32

مثل یه بچه هفت سالم که صورتش خیس اشکه و دلش میخواد یکی بغلش کنه فشارش بده و کمکش کنه

برچسب: نویسنده: بهار میرزایی تاريخ: يکشنبه 20 آبان 1397 ساعت: 15:32

صفحه بندی